کنار کاغذ هایش و کلماتش نشست

...

کنار کاغذ هایش و کلماتش نشست.
حرف زد ، باقهوهش.
زمان نیازی به صبر نداشت.
او نمیدانست که قهوه خیلی وقت است از او سرد است.
دیدگاه ها (۱)

از دشمنان تا عاشقان

#حرف ✍️دلمونوشتم پاییز که می‌شود، دلم انگار با برگ‌ها می‌ریز...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒 ☕🌷𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی با قبلیا فر...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

چند پارتی یونگی

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

......پارت. دوازدهم......

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط